قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3089

تاريخ الفي ( فارسى )

و در همين روز چون اهل مجلس متفرّق شدند و به‌غير از خواص و مقرّبان هيچ‌كس نماند ، خاصبك كه خود را از همهء مقرّبان مقرّب‌تر مىدانست ، برپاى ايستاد ، آغاز سخن كرد كه قواعد شهريارى چنين است و آيين جهاندارى چنان و چنين . و در اين اثنا ، قايماز به اشارهء سلطان از مجلس برخاسته ، عزرائيل‌وار خاصبك را گرفته بازپس كشيد و گفت : « اين طرف بيا كه اينجا جاى وعظ و نصيحت نيست . » بعد از آن صارم بن محمّد و يونس او را با زنگى جاندار به گوشه‌اى برده ، سر هردو را از تن جدا كردند . نوكران خاصبك كه بيرون بودند ، چون خبر گرفتن او شنيدند ، در قصر بنياد جوش و خروش كرده مىخواستند كه به اندرون درآيند ، كه سلطان محمّد فرمود كه سر ايشان را بيرون اندازند . چون سر خاصبك و زنگى جاندار را ديدند ، جميع هواخواهان ايشان پراكنده شدند و به جاى خود قرار گرفتند و فتنه و غوغا فرو نشست . و خواص و مقرّبان سلطان محمّد به ضبط خزانهء خاصبك پرداختند . و از جملهء چيزها كه در آنجا يافتند سيزده هزار توپ اطلسى قرمز غير مستعمل بود . باقى بر اين قياس بايد كرد . بعد از آن سلطان محمّد سرهاى هردو ايشان را نزد اتابك شمس الدّين ايلدگز ، صاحب آذربايجان ، و نصر الدّين آقسنقر ، صاحب مراغه ، فرستاد ؛ به تصوّر آنكه ايشان را خوش آيد . اتّفاقا ايشان هردو از كشتن اينها ترسيده علم مخالفت سلطان برافراشتند و در ساعت كس به طلب سليمانشاه ، عمّش ، كه در زنجان بود ، فرستادند و وى را طلب داشتند . و سليمانشاه فى الحال ، از زنجان برآمده به امرا پيوست و به اتّفاق ايشان لشكرى انبوه به‌هم رسانيده متوجّه همدان شدند . سلطان محمّد باآنكه خزانهء خاصبك را بالتمام بر سپاه خود قسمت كرده بود ، امّا چون امراى عاصى پنهانى كس فرستاده اكثر سپاهيان را از سلطان محمّد برگردانيده بودند ، اكثر سپاهيان دز گرفته مىگريختند و به خيمهء سليمانشاه مىرفتند . چون سلطان محمّد اين حال را مشاهده نمود ، دانست كه به اين موضع مقاومت با سليمانشاه نتوان كرد . بالضّروره با خواص خود از همدان برآمده به جانب اصفهان رفت و سليمانشاه بىمانع و رادع به همدان آمده بر سرير سلطنت قرار گرفت . امّا از اعجوبه‌هاى روزگار ناپايدار در همان هفته امرى به ظهور رسيد كه هيچ‌كس را در خيال نمىگنجيد . و آن‌چنان بود كه چون سليمانشاه بر تخت سلطنت قرار گرفت ، امرا مصلحت چنان ديدند كه منصب حاجبى از خوارزمشاه - كه حاجب سليمانشاه بود و خواهرش در سلك حرم‌هاى سليمانشاه منسلك بود - و وزارت را از فخر الدّين كاشى گرفته به جاى خوارزمشاه ، مظفر الدين الب ارغون را حاجب گردانند و زمام مهمات وزارت را در كف كفايت شمس الدّين ابو نجيب نهند . چون خوارزمشاه از اين سگالش خبر يافت ، خواست كه سلطنت سليمانشاه را برهم زند .